| X Close | ||
هيچ كس او را نمي بيند. غمگين است. آنقدر غمگين كه مي خواهد همه چيز را عوض كند.
كوچك است و ناتوان، جسمي دارد به كوچكي خانه اش، روحي به بزرگي دردش، دردي به
عمق غمش.
آنقدر كوچك است و نادان كه اين فكر بزرگ و سنگين را نمي تواند حتي از خيال خود
بگذراند.
و پروانه آنقدر از او دور هست كه فراموش كرده روزي از آن جنس بوده است يا لااقل دوست
دارد فراموش كند شايد اين خاطره ي شيريني براي او نباشد. شايد وقتي او متولد شد هيچ
وقت فكر نمي كرد او را پروانه بنامند.
او از درد به خود مي پيچد. آنقدر مي پيچد تا عاقبت خود را درون پيله اي از سكوت و تنهايي
مي يابد كه از همه دنيا و قوانين آن جداست.
او ديوانه شده تن را رها مي كند. از ديوانگي راه پروانگي را در پيش مي گيرد. انديشه مي كند، مي انديشد.
آنقدر از خود دور مي شود كه به زشت ترين حالت دنياي خود تبديل مي شود. جسم او مي
ميرد. زيرا گم شده اش را يافته و تن را رها كرده بود ولي روحش در آن غار تنهايي هر روز
زيباتر مي شد. هيچ نمي خواهد اما همه چيز را از آن خود مي كند. قالبي جديد متولد مي شود
ولي اين بار روح است كه جسم را مي آفريند و زيبائيش را مديون تابعيت از روح مي شود.
روح سخت او جسمي ظريف را پديد مي آورد بدون اينكه او بتواند در زندان تاريكي خويش آن
را درك كند.
او ديگر فرزانه شده. آرامشي دارد كه حتي مي تواند بدون عمل كردن انجام دهد. كساني كه
روزي او را نمي ديدند مي پندارند او در كفن سفيد خود مرده است؛ ولي اكنون او تنها نيست.
خدايش به او امر مي كند بيرون بيايد تا جاهلان قدرت بي انتهاي پروردگارشان را به چشم
حقير خويش بينا باشند. وقتي مي پرد تازه مي فهمد چقدر مثل خود دارد و چقدر دورافتاده از
خود و چقدر راه مانده تا طي كند.
ولي خوشحال است و شاد، زيرا براي طي طريق اين جاده ي پرنور دو بال دارد.
☺☻☺
كاش نام زندگي پروانگي بود؛ آن وقت به جاي اينكه زنده باشم، پروانه مي شدم. به جاي اينكه
راه بروم پرواز مي كردم و به جاي خنديدن دور خود مي چرخيدم و تمام عمر عاشق نور
بودم.عمرم آنقدر كوتاه بود، كه هيچ وقت درد را حس نمي كردم
اما چگونه...؟!
☺☻☺
و هيچ گاه و هيچ كس نفهميده پروانه ها كي و كجا مي ميرند؟ و هنگام مرگ چه مي
گويند.آري! زندگي را بايد از پروانه آموخت.هنوز براي شفيره شدن دير نشده؛ كرم توانست از
خاك دل بركند من هم مي توانم.
از كرم كمتر اگر نتوانم پرواز كنم.
آرام بگیر لیلا
من از تجدید این خاطره آتش گرفته ام
من برخود نمی گویم آدمم
اما احساس، عاطفه دارم
بی هیچ نیستم
اشک به پهنای صورت باریدن گرفت
از گریه های مظلومانه ی او
آنچه که تو نمی دانی این است
شب عاشورا من آب را آوردم
گریه اندک اندک ضجه شد
ناله
آرام آرام التماس و تضرع
صدای چکاچک سکوت شب را درهم شکست
بارها در کوچه پس کوچه های رابطه ها
گیج و منگ و گم می شدم
هردو یکیست و آن یکی عشق است
سیل اشک آتش گون
از زیر پای یک زن جاری شد
بیا لیلا
آخرین برگ های حادثه را
از چشمان من بخوان
اشک مثل باران از شیار گونه هایت می گذرد
و از حاشیه ی مقنعه ات فرو می ریزد
یادت می آید بی قراری های مرا؟
شیه های بی وقتم را؟
سم به زمین کوبیدن هایم را؟
مثل یک قرار ناگذاشته
تشنه ای که به چشمه سار رسیده بود
و آن بوسه وداع بود ا
مشب از تو
به قدر مجموع شب های گذشته
طاقت و تحمل می طلبم
گیسوان چون شبق در طول چند روز به سپیدی مطلق می نشیند
و من
با سوال نپرسیده ای عذاب می کشم
تو مانده ای برای چه؟
تو چرا بی سوار زنده ای؟
بر سجاده ای نشسته ای
بشریت را به نفرین خود می سوزانی
با عرق چین سیاه سر
برشانه هایم پول می بندند
لای دندان هایشان
بوی مرگ موج می زند
پیرمردی نزدیک می آید
کنار نیمکت روی خاک
خانه همان جاست
مورچه ها می آیند
راهنمایی به خانه هایشان
فردا پس فردا که هوا سرد شد
همه زمستان مرا می خورند
چشم می دوزم به راه
به راهی که حقیقت را برد
تا
آنان حقیقت را خاک کنند و برگردند
سرم را به سمت شانه اش چرخاند
و من
چشمک نمی زدم
پیرمرد با خود
خواب سفید آورد
ای کاش امتحانش نمی کردم
یک امتحان ساده بود
سال هاست در تنهایی پژمرده ام
باورم نمی شد
وقتی گفت:حاضرم به خاطرت بمیرم!




برای سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
می نویسم
افسوس
راست بود قصه ی مادربزرگ
همیشه
یکی بود
یکی نبود!وقتی گذر زمان به مشتقات ریاضیات رسید
در مبنای ریاضی به دنبال تو گشتم
قرار دادم :
تپش صدای عشقم را سینوس به توان دو
دیوانگی یابسات عشق
از تو مشتقی بر آسایش انتهای دل
و انتگرالی برای انتظارات بی جا
کنار دیوار کاغذی
بوسه می زنم بر درخت پترسن
هوای نفس
بازه ای رو به بام هستی
عاقلی و هوشیاری تابعی اکیداً نزولی
وصف بلندای بی پایان تو
سمند بادپیمای محبت خبراز تو داد
پایان داغ عشقت از من بزرگترین عدد مارس؛
عددی اول در صفحات بودن یا نبودن
من از تو
تو از من
برای یافتنت در ایتام خود
دایره ای با شعاع بی نهایت
نقطه ی عطف مینای می خانه
سرمست شیدایت شدم
در بی خودی مطلق رسیدن به تورا بی حد
جذری به بلندای عالم هستی با فرجه ی خدا حک کردم
در روح سرگردانم
قدرمطلقی برای هرچه جز تو
تنفسم سیگنال های تابع ساین
بازدم وجودم لگاریتم های منفی
ساز کوک شده ی من
ساز قبله نمای عشق
افکارم خم جردنیست
داخل: عقل روی خط: عاشق و من بیرون: دیوانگی
و تورا
وتورا صفر قرار دادم
صفر مغرور و تنها
صفر مرا نمی شمارد
آشیانه ام را بنگر
ماجرا خاتمه یافت!

قماربازترین عشق را
به دار آویختم
وقتی سخن از جام پراز شراب سرودی
دست یار و دست او مست شده بودند با هم
وقتی به جشن شقایق پر سوخته می آمدند
در زندان دل؛ دختری بی آلایش
دیدار خود در آئینه
دست به دست شلاله ها
حرف به میان از ساقی و مینا
یاوه می سرایم
سخن از جام پراز شراب سرودی
من کجا بودم؟
در میان تماشاگران بازیچه ی رندی و عاشقی؟
خواب چشمانت را می بینم هر شب
نقش خیالت را نقاشی می کنم هر روز
و خیال آمدنت را در آغوش خسته ام می کشم
قاب چشمانم را پر از عکس ستاره های دور می کنم
و بوسه می زنم
بر لبان برخاسته از خاکت
آیه های زیبای عشق
با نوای بلند بربام دوستی
فریاده کشیده شده
یاوه می سرایم
می و می خانه و مینا شعر نیست؟
قصه ای باز خواهم گفت تا
هزار رو یک شب را به شبی تدارک کند
شبی به قدر و قیمت هزار شهر
در کوچه های حیرت و مستی
دوباره از میکده خواهم گفت
حسرت می خوردم هزار جام غم را
یاد آور روزی را که با هم پیاله گرفتیم
جامی پر ساز از رحیق
ترانه ی مستی مخوان
راز دیدارت را بازگو
برگو تا برق نگاهت از کجاست؟
کوس رسوایی ام را می نوازند
می شنوی؟
ساز عاشقان را
بی تو دیگر چنان نیستم که می پرسم
-سرزمین فرهاد کجاست؟
وصف لیلای دل راچگونه شناسا شوم
تو دیگر شدی و من همانم که نبودم
در انتظار دو رکعت عشق می مانم
از روی نعش نفس می گذربه دنبال ساقی
گام های لرزان به مقصد نمی رسند.
مستی را فراموش کرده ام
درد را می شناسم ؛ دوا را نیز
شارع میخانه را گر می شناسی, گام بردار
در سفری از سر الا و لابد
عقل مرا به یابسات کشانده
من آبی آتشناک
تو آفتاب بی فروغ
میان آب و آفتاب خویشاوندی است؟
به نام تو زنده ام برای تدارک وفات
به نام تو می مانم در خیال خاکی سنگرها
زندگی برایم دو پنجره شد
از حدیث ارغوانی یاد تو، تنها چند جام سر کشیدم
در برهوت وهم اتراق کرده ام
دهانم قفل شده
شرح عشق با سیاه کردن صفحه ها نیست
شرح عشق به زنجیر کشیدن حروف نیست
یاد محو روزی که تو صیدم کردی و بردی
با یاد محو آن روز چه کنم؟
اگر یک بار تنها یک بار تو را ببینم
در شکنجه گاه روح من خواهی بود
چشمانم را به محاکمه فرا می خوانم
مشکل از تاریکی هاست
فریادم را بشنو
گرچه صاحب فریاد نیستم
محراب من ابروی توست
می شود از چاه ماهی ها حاجت گرفت؟
مرا به بازار عشق کشاندی
از نوش داروی محبت شراب نور به من نوشاندی
رسوایی و دربه دری ام را برتافتی؟!
بینواترین موجود سرگشته در دایره ام
هیچ جا هیچ وقت جانشین باران نخواهم شد
بی تو حتی
جای شیطان هم خالیست
دعای توسل من را
با آواز شیطان طاق زدی روزی
با نشانه ات جهان را گشتم
روزی بی نشان مرا خواندی
با شراب نامت لبی تازه کردم
خویش را هزار تکه خواهم ساخت
در شهر آیینه هااعترافم را بشنو
شبی با نشانی تمام شبها
مست از پرسش
سرزمین داغ وجودم تشنه ی بارش نگاه بود
می خانه ای در راه است
توقف کن
کوتاه